رضا قلى خان ( هدايت )
144
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بارو بمعنى قلعه و حصار شعر بر قلّه آن قلعه كه قدر تو نشيند * از قلزم و قاف است بر آن خندق و بارو آن را باره نيز كويند بارود به وزن و معنى باره است كه داروى تفنك است و شوره را كويند كه جزو اعظم باروت است و آن را نمك چينى هم كفتهاند باروزنه نام نوائيست از موسيقى حكيم منوچهرى كفته شعر ساعتى سيوار تير و ساعتى كبك درى * ساعتى سرو ستاه و ساعتى باروزنه باره به وزن خاره ديوار و حصار و قلعه و شهر را كويند و بمعنى كرّت و مرتبت و نوبت آمده حكيم خاقانى در معنى اول و ثانى كفته شعر از قلّهء قاف سنكش آرند * باره ز ستاره دركذارند صد باره برآورند بهتر * صد باره ز باره سكندر ديكر بمعنى دوست است كه در بار مذكور شد شرف شفروه كفته شعر دلى كه عشق نبازد ز سنك خاره بود * چه دولتى بود آن دل كه عشق باره بود ديكر بمعنى حق آمده درباره فلان يعنى در حق فلان مؤمن حسين يزدى كفته ع يك لطف نكرد يار دربارهء من ديكر بمعنى طرز و روش آمده حكيم فردوسى كفته شعر ازين باره كفتار بسيار كشت * دل مردم خفته بيدار كشت ديكر بمعنى زلف آوردهاند حكيم سنائى كفته شعر هر زمان مدّعى را ز غرور دل خويش * تازه خونى هدر اندر خم هربارهء اوست ديكر بمعنى اسب است استاد عنصرى كفته شعر چو بدره مهر كند مهر اوست للشّعرا * چو باره داغ كند داغ اوست للزّوار ديكر بمعنى كلّهور و كاو و كوسفندان است و آن را كلهكوباره نيز كويند بارهبند جائى كه اسب بندند و در عرف اين زمان اصطبل و طويله را كويند و باربند مخفف بهاره بند نيز آمده بارى نام قصبهايست از ملك هندوستان فرّخى كفته شعر آن شاه عدو بند كه بكرفت و بيفكند * كركى و دژم شيرى اندر ره بارى و در پارسى در جاى على الجمله عربى مىآورند و سخن را بدان مختصر مىكنند و با آنكه در نظم و نثر شايع است در لغت فارسى نياوردهاند شعر كه پيرو كفريم و كهى رهبر دينيم * بارى چه توان كرد چنانيم و چنينيم مولوى كفته شعر چو شكار كشت بايد بكمند شاه اولى * چو برهنه كشت بايد بچنين قمار بارى بميان اين ظريفان به سماع اين حريفان * ره بوسه كر نباشد برسد كنار بارى نمايش هشتم در باء با زاى معجمه باز به وزن ساز ده معنى دارد و در عدد نيز ده است اول بمعنى ديكر آمده منوچهرى كفته شعر آمدت نوروز و آمد جشن نوروزى فراز * كامكارا كار كيتى تازه از سر كير باز ديكر بمعنى بازيدن است بازنده نيز كويند و اين بىتركيب كفته نمىشود مانند شطرنجباز و قمار باز هم او كفته شعر شاخ كل شطرنج سيمين و عقيقين عندليب * وقت شبكيران بنطع سبز بر شطرنجباز ديكر بمعنى كشاده باشد هم او كفته شعر اى خداوندى كه تا تو از عدم پيدا شدى * بسته شد درهاى بد درهاى نيكى كشت باز ديكر بمعنى مسافت ميان هر دو دست باشد از سر انكشت دستى تا سر انكشت دست ديكر و آن را بازه نيز نامند هم او كفته شعر آفرين بر مركبى كو بشنود در نيمشب * بانك پاى مورچه در زير چاه شصتباز ديكر بمعنى ضدّ فراز است كه آن را نشيب خوانند شعر همچنان سنكى كه سيل او را بكرداند ز كوه * كاه رانسو كاه زين سو كه فراز و كاه باز ديكر بمعنى باز شكارى مشهور است شعر كاه رهوارى چو كبك و كاه جولان چون عقاب * كاه برجستن چو باشد كاه بركشتن چو باز ديكر بمعنى تفرقه كردن ميان دو چيز آمده ديكر بمعنى جدا شده را كويند كمال اسمعيل هر دو را بنظم آورده شعر كسى كه دست چپ از دست راست داند باز * به اختيار ز مقصود خود نماند باز ديكر بمعنى سوى و جانب باشد سوزنى كفته آن حسام بن حسامى كه حسام ظفرش * هركز از خصم بالزام نشد باز نيام و بمعنى كذركاه سيل نيز آمده رشيدى كفته سوى به اين معنى كه در شعر سوز نيست در هيچ نسخه به نظر نرسيده و نشد باز نيام صحيح آنست كه يعنى به نيام نرفت و اينكونه لفظ بمعنى الصاق بسيار آمده چنان كه كويند از او كفتم يعنى به او كفتم و باز خانه شد يعنى به خانه شد و صاحب تاريخ كرمان نوشته كه فلان امير كرمانى را از شهر كرمان باز حضرت بيزد فرستاد بازو كفتم و بزو يعنى به او كفتم و از اينجا است كه اهل خراسان كويند بزو كفت يعنى به او كفت و كفته بمعنى تميز و تفرقه در نسخه ديكر ديده نشده و مؤلف نيز در منشأت فضلاى خراسان خاصه خواجه بهاء الدّين خوارزمى چنان كه رشيدى كفته باز او بجاى با او بسيار ديدهام و اللّه اعلم